ثبت نام در سامانه پیام کوتاه موسسه لیلة القدر
با ارسال یک پیامک محتوی نام و نام خانوادگی و شهر سکونت خود به شماره پیام کوتاه 30007650003781 می توانید ، در جریان برنامه های موسسه فرهنگی هنری لیلة القدر ، از قبیل اخبار ، همایشها ، جلسات ، اردوها ، کتابهای تازه چاپ شده و ... قرار بگیرید..
گزیده های ناب از کتاب آیه های سبز استاد عین صاد ( بخش اول )
کتاب آیه های سبز علی صفایی حائری از نگاه استاد نقویان :
کتاب آیه های سبز ، تمثیلات و حکایات و داستانهایی که استاد صفایی در نوشته ها و گفته های خودش به کار می برد را آنقدر ورق زده ام که الان دیگر پاره پاره شده و خیلی هایش را با چسب چسبانده ام.
1 -رهايى از بندها
يكى از بزرگان دربارهى آب چاه تحقيقى كرده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه آب چاه تا هنگامى كه تغيير نكند و رنگ و بو و طعمش عوض نشود، نجس نخواهد شد و قابل استفاده خواهد بود. هنگامى كه از اين تحقيق خلاص شد، متوجه گرديد كه خودش در خانه چاهى دارد. اين بود كه با خود گفت: شايد به خاطر اين چاه و راحتى خودم اين چنين فتوايى را دادهام و به اين نتيجه رسيدهام. از اين رو دستور داد كه چاه را پر كردند و آن گاه دوباره تحقيق را شروع كرد در حالى كه چاهى نداشت و منافعى او را منصرف نمىكرد.
انسان قبل از شروع به حركت بايد آزاد شود واز سودها، هواها، تعصبها، عادتها و تقليدها خود را خلاص كند. آيههاى سبز، ص: 8
2-جرقههاى زندگى
يك روز صبح با صداى استارت ماشينى از خواب بيدار شدم. استارت مداوم بود و جرقهها زياد و مايع قابل احتراق؛ اما با اين وصف حركتى نبود و پيشرفتى نبود.
من به ياد جرقههايى افتادم كه در زندگى خودم مدام سر مىكشيدند. و به ياد استعدادهايى افتادم كه قابل سوختن بودند. و به ياد ركود و توقفى افتادم كه با اين همه جرقه و استعداد گريبانگيرم بوده است. در اين فكر رفتم كه ببينم نقص از كجاست كه شنيدم راننده مىگويد بايد هلش داد. هوا برداشته است. و همين جواب من بود.
هنگامى كه هواها وجود مرا در بر مىگيرند و دلم را هوا بر مىدارد، ديگر جرقهها برايم كارى نمىكنند و اگر مىخواهم به راه بيافتم بايد هلم بدهند و ضربهام بزنند و راهم بيندازند تا آن همه استعداد راكد نماند. آيههاى سبز، ص: 11
3-چاره انديشى
در اتاق نشسته بودم كه از سوراخ شيشه شكستهاى زنبورى به درون آمد و سپس پروازهاى اكتشافى را شروع كرد و بعد هم براى بازگشت آماده شد، اما به هر طرف كه مىرفت با شكست روبهرو مىگرديد. به شيشه مىخورد و به زمين مىافتاد تا اين كه ضربهى كفشى راحتش كرد.
اين درس من بود كه هنگام گرفتارى خود را به هر طرف نكوبم، بلكه به راه بازگشت فكر كنم و آن را بيابم و خود را خلاص كنم. آيههاى سبز، ص: 12
4- تفاوت ديد
با يكى از دوستان خوبم بر سر سفره نشسته بوديم. او به پياز علاقه داشت و به خوردن آن مشغول بود. كودكى در آن جا بود، مقدارى از آن پياز را دهان گذاشت. اشكش سرازير شد و زبانش سوخت و آن را رها كرد. دوستم خنديد؛ خندهاى پربار و پر از برداشت؛ كه عدهاى به خاطر جهتى از چيزهايى مىگذرند، اما عدهاى ديگر، همان چيز را به همان خاطر مىخواهند. آن تيزى و تندى كه كودك را فرارى كرده، مرا به سوى خود كشانده است و سپس ادامه داد در برابر سختىها و ناراحتىها عدهاى به همان خاطر كه ما فرار مىكنيم، به استقبال مىروند و از سختىها بهره مىگيرند. همان دردها و فشارها كه ما را از پاى در مىآورد، همانها به عنوان پا، عامل حركت و پيشرفت و ورزيدگى عدهاى مىشود. آيههاى سبز، ص: 13
5- غفلت از سرمايه
ما تا هنگامى كه سرمايههاى خود را نديده و غافليم، باكى نداريم و سرحاليم و در جمعها براى خالى نبودن عريضه مىگوييم: ما ضرر كردهايم و خسارت دادهايم، آن هم با خنده و شكسته نفسى، ...
مىگويند يكى از تجار بزرگ بغداد يكى كشتى چاى از هندوستان خريدارى كرده بود. در راه، كشتى دچار توفان مىشود و صدمه مىبيند، اما با تلاش ملاحان، خسارتى بار نمىآيد و خبر سلامتى كشتىِ به غرقاب نشسته به تاجر بغداد مىرسد. تا روزى كه كشتى در كنار سامراء لنگر مىاندازد و بارهاى عظيمِ چايى را از آن بيرون مىكشند و روى هم مىگذارند و تاجر براى ديدار از مال التجارهى به سلامت رسيده مىآيد ...
مىگويند هنگامى كه چشمش به كوههاى بزرگ چاى افتاد كه روى هم سوار شده بودند، حالش عوض شد و با تعجب پرسيد كه: اين ... اين ... اينها ...
مىخواسته غرق ... غرق بشود؟ و افتاد و مرد.
تاجر مادام كه مقدار و عظمت سرمايهها را نديده مسألهى غرق شدن برايش جدى نيست و همچون شكسته نفسى مجلس داران، برايش جالب است، اما هنگامى كه مىبيند چقدر سرمايه در شرف غرق بوده و تا كام مرگ رفته ... در اين هنگام مىسوزد و قالب تهى مىكند. آيههاى سبز، ص: 14
بسمه تعالی
سری مجموعۀ کشکول ناب
کشکول ناب 18 : لطائف 1 ( سخنانی از حاج آقا قرائتی )
1. شخصى به من گفت: اين بيست هزار تومان را به طلبهاى بده كه خودش بچهها را جمع كرده باشد. من هر چه گشتم پيدا نكردم و پس از 2 سال پول را به صاحبش رد كردم.
2. مرحوم آية الله شاهرودى در نجف فرمود:
شكر من اين است كه نمىتوانم شكر كنم
3. حاج آقا مصطفى بهشتى (پدر شهيد حاج آقا حسن بهشتى اصفهانى) گفت در عمرم براى غير خدا سخنراني نكردهام
4. در كوچه آقا نجفى به ديدار شهيد بهشتى كه از آلمان برگشته بود رفتم و گفتم شما براى جوانان آلمان چه مىگوئيد تا من هم براى جوانان كاشان بگويم، همه خنديدند! اما شهيد بهشتى نخنديد و گفت: راست مىگويد، نيازهاى فطرى همه انسانها يكى است. بعد فرمودند: براى پيشرفت اسلام دو كار بايد كرد:
الف: جدا كردن خرافات از اسلام
ب: جدا كردن كار مسلمين از اسلام
5. يكى از دوستان براى حج سال 64 ،12 مرتبه استخاره كرد، آيه سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَْقْصَى الَّذِي بارَكنا حَوْلَهُ لِنُرِيهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ[اسراء/1.]آمد اتفاقا مشرف شد و پاى كعبه در حال طواف شوط هفتم فوت كرد. به نقل از يكي از علماي شيراز درباره پدر شهيد ذوالانوار
6. پدر دو شهيد در همدان مىگفت: منزل ملا على همدانى بوديم، افراد فقيرى كه مراجعه مىكردند از زير تشك به آنها پول مىداد، يك بار از اطاق بيرون رفت ما چند نفر بوديم، تشك را بالا زديم، پول نبود، آقا آمد نشست و فقراء آمدند، آقا پول بر مىداشت و به فقراء مىداد، پرسيدم، ايشان گفتند در اين عالم اسرارى است
7. شب اول ماه رمضان سال 65 هجرى شمسى جوانى را ديدم در جلسه دعاى ابو حمزه ثمالى در احياء مسجد سيد اصفهان، مىگفت آرزو دارم كه مادرم راضى شود كه من به جبهه بروم
8. شخصى بنام يحيى كتاب سرقتى خود را در حرم حضرت على(ع)ديد استخاره كرد اين آيه آمد:يا يحْيى خُذِ الْكتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيناهُ الْحُكمَ صَبِيا[مريم/12.]
9. آقاى درى نجف آبادى رئيس بودجه سابق دوران طلبگى در اتاق 6 مترى روى چادر شب زندگى مىكرد
10. بسيار در حرم امام رضا عليه السلام دعا كردم، بعد گفتم: با وجود عيب هاى زيادى كه در من هست و از طرفى اين همه دعا و خواسته كه دارم مثل من مانند ريختن زعفران در كيسه زباله است. ولى از زمانى كه از حرم بيرون مىآمدم سيدى مقدارى زعفران به من داد، با خود گفتم: امام رضا(عليه السلام)مىخواهد به من بگويد كسى كه به ما متوسل شد اگر چه معيوب باشد و كيسه زباله، ولى ما در آن زعفران مىريزم.
بسمه تعالی
اهدای عضو ، اهدای زندگی
با سلام و ادب و احترام و آرزوی ترویج روحیۀ ایثار و انسان دوستی
لطفا جهت اهدای عضو ، به سایت ذیل مراجعه فرمایید . با تشکر
توسط : منتظر المهدی
این کتابو (خاک های نرم کوشک )خوندم. چند سال پیش.
جای افسوس داره که باید دستخط حضرت آقا
پشته کتاب باشه. یعنی باید آقا سفارش کنن تا یک سری از رفقای ما این و بعضی
از کتابهای دیگر رو بخونن.
نمونش همین سایت بعد از چند سال تازه داره
میگه که این کتاب چه کتاب ارزشمندیه.
با آقای عاکف هم چند باری که صحبت
کردم خیلی د لخور بودند.
مثلا کتاب شهابی در شب که خلاصه کتاب شبهای
پیشاور هست. چرا مانور نمیدید روی این کتاب............
معرفی کتب ناب 10 : کتاب خاطرات یک صهیونیست جنایتکار

¤¤
در بخشی از خاطرات یك سرباز اسرائیلی در جریان جنگ غزه در سال 200، که به تازگی توسط موسسهی فرهنگی(یهودی) منتشر شده، آمده است
"احساس خستگی می كردم مدتی بود تفریح نكرده بودم چند روزی بود كه فقط میخواستم استراحت كنم ناگهان تصمیم به كاری خنده دار گرفتم...
یك بمب پشت در خانه یك فلسطینی قرار دادم و چاشنی آن را فعال كردم، مادر وارد خانه شد و با انفجار بمب تكههای بدن او به دیوار پخش شد...
كودكان او با دیدن این صحنه نمیگریستند و فقط چشمهایشان باز بود و پلك نمیزدند...
خیلی خندیدیم!!"
او در ادامه خاطرات خود می گوید:
"یك بار دیگر پدر یك دختر سیزده ساله فلسطینی را كه كشته شده بود از درب پشت خانه به اتاق خوابش بردیم و او را روی تخت خواب خواباندیم... تصور كنید دخترك با دیدن جسد له شده پدر در رختخواب چگونه گریه می كرد؟!!"
این سرباز صهیونیست در بخشهای دیگری از خاطراتش با افتخار مینویسد: دیدن انفجار گلوله توپ روی كودكستان هم جالب است، من گزارش آن را برای پدرم هم فرستادم او هم مرا تشویق كرد.
با دوستم كه روی یك تانك خدمت می كردم تماس گرفتم و نقطه مشتركی در فضای یك كودكستان در غزه را نشانه رفتیم و همزمان گلوله تانك را شلیك كردیم، دو گلوله در وسط روز در آسمان به یكدیگر برخورد كردند و صدای انفجار آن كودكان را به صحن كودكستان كشاند من بیشتر از كودكان ترسیدم اما خود را خیس نكردم اما در عوض یقین دارم که 20 كودك فلسطینی آن روز كه به خانه هایشان رفتند شلوارشان خیس بود!!...
این هم جالب است و تجربه ای تكرار نشدنی، زایشگاه هم عجب جایی است محل تولید فلسطینی، محل تولید دشمن ما، محل تولد كودكانی كه تا 10 سال دیگر از زندگی فقط سنگ را می شناسند كه باید به ما پرتاب كنند، ترساندن پرستارهای زایشگاه ها و زنان باردار فلسطینی تنها در زایشگاه ممكن است، در زایشگاه می توان صحنه هایی خلق كرد كه در هیچ جای دنیا امكان تكرار آن نیست!!
گر چه خباثت و خونخواری صهیونیستهای جنایتکار بر کسی پوشیده نیست اما شاید انتشار چنین آثاری باعث شود مردم دیگر کشورها که هنوز به ماهیت این رژیم غاصب پی نبردهاند، از حقیقت ماجرا آگاه شوند.


معرفی کتب ناب 9 : خاطرات اسیر آزادشده ایرانی، عادل خانی
روزهای سختی را میگذراندیم... بعثیها برای زدن اسرا از کابل فشار قوی لُختشده و انواع باتوم و تسمه ماشینآلات سنگین استفاده میکردند. از بینی، گوش، مژهها و زبان اسرا انبرقفلی آویزان میکردند و با انبردست دندانهای اسرا را میشکستند.... بچهها را لخت کرده و آنها را روی موزاییک میکشیدند. پوست بدنشان کنده میشد و میسوخت. پایمان را به فلک بسته و باسیم لختشده به کف پایمان میزدند. مواد شوینده... را به خوردمان میدادند
گرسنه و بیحال بودم. همه جای بدنم کوفته شده و ورم کرده بود. یک لحظه دیدم کسی کنارم آمد. به پهلو دراز کشیده بودم و فقط پاهایش را میدیدم. دستش را گذاشت روی شانهام و گفت... از این به بعد دیگر کسی نمیتواند تو را شکنجه کند... نتوانستم قیافهاش را ببینم. ناگهان از خواب پریدم و فهمیدم خواب دیدهام... از آن روز تا روز آزادی دیگر هیچکس مرا شکنجه نکرد
. خوب به یاد دارم هر روز صبح، سیصد، چهارصد بار بشین و پاشو میدادند... به محض گفتن بشین باید دوزانو روی موزاییک میافتادیم. طوری که از برخورد زانوهایمان به زمین صدای هولناکی ایجاد میشد. عراقیها از این کار خوششان میآمد... این کار نه تنها پاهایمان را روزبهروز از بین میبرد بلکه ما را دچار چشمدرد و سردردهای شدید میکرد... هنوز که هنوز است صدای بشین و پاشو در گوشم تکرار میشود و گاه دچار سردردهای شدید و مزمن میشوم
این سردردها همچنان با «عادل خانی» بود و حتی سالها بعد از آزادی آزارش میداد. او بعد از مدتی تحت انواع آزمایشها قرار میگیرد و تازه میفهمد با نوعی گاز شیمیایی مسموم شده است.
بخش کتاب و کتابخوانی تبیان
معرفی کتب ناب 8 :کتاب زمین ناله میکند (خاطرات محمود شیرافکن):
«جوابی از حسین نمیآمد... خواستم حسین را تکان بدهم اما احساس کردم دستم را گذاشتهام توی یک لگن خون لزج. صورتم را بالا گرفتم، چند بار پلک زدم تا جایی را ببینم. متوجه شدم خون است که جلوی چشمهایم را گرفته. زیر نور منوّرها، دست خونینم را دیدم. به حسین نگاه کردم. دیدم حسین نصف شده ... »
بالاخره یک نفر در میان نور روشن منوّر دوید طرفم... تا صورتم را دید جیغ کشید و گفت: تو صورتت رفته، چه جوری حرف میزنی؟ در آن وضعیت نگاهی هم به بدن حسین انداختم و گفتم: عجب،داری روحیه میدی؟ شوکه گفت: تو صورت نداری
بخش کتاب و کتابخوانی تبیان
معرفی کتب ناب 7 : کتاب یک وجب و چهار انگشت (خاطرات عظیم حقی)

«از شب اولی که به اردوگاه تکریت آمده بودیم، یک شب در میان، یکی از بچهها شهید میشد؛ علاوه بر این بیشترِ بچهها مجروح بودند، مثلا یکی از بچهها که اسمش بیتالله بود خیلی وضعش وخیم بود و ترکشهای زیادی خورده بود و هر موقع آب میخورد، آب از پشت شانه و گردن و گلویش بیرون میریخت... دو شب قبل از عید هم شهید شد
آنقدر وضعیت آسایشگاه بد بود که بوی خون و عفونت همه جا را گرفته بود، سید محمد موسوی که روی مین رفته بود و پایش از مچ قطع شده بود، چرک و خون از پایش بیرون میزد؛ آنقدر دردش شدید بود که به خودش میپیچید و پایش تا زانو سیاه شده بود...»
عظیم حقی کسی است که برای رفتن به جبهه، امضای پدرش را جعل کرده، به جنگ رفته و بعد اسیر شده؛ آن هم اسیری که اسمش از فهرست اسرا خارج است؛ یعنی عراقیها میتوانستند هر بلایی خواستند سرش بیاورند. این سرنوشت به قول خودش از هزار بار کشته شدن بدتر است؛ بخصوص با آن ریشِ بلندِ حنایی که همه فکر میکنند فرمانده است و بیشتر زجر و توبیخش میکنند. حق دارد بگوید هزار بار مردن بهتر از اسارت کشیدن است:
«آنقدر با کابل به بدنِ جعفر کوبیدند که تمام بدنش خونی شده بود. بعد او را به طرف دالانی که به جای حمام استفاده میشد بردند و چند بطری نوشابه را زیر پاهای برهنهاش خرد کردند و آنقدر او را زدند که بیچاره روی شیشهها میافتاد و بلند میشد تا جایی که تمام بدنش شرحه شرحه شد و خون از همه جایش بیرون زد. بعد عدنان... رفت از آسایشگاه نمک آورد و روی بدن زخمیاش پاشید. جعفر به خود میپیچید. دوباره با کابل به جانش افتادند و آنقدر زدند که همانجا شهید شد
به خاک ایران که رسیدیم بچهها سجده کردند... وارد نمازخانه که شدم دیدم عکسم را بالای نمازخانه آویزان کردهاند و زیر آن نوشتهاند شهید مفقودالاثر عظیم حقی
بخش کتاب و کتابخوانی تبیان